میپذیرم که اگر عشقت یک بازی بود ،این بازی را من باختم !این رسمش نبود ، تو در این بازی یک قلب را شکستی !تو احساس را در وجودم کشتی ، تو یک مجرمی ! جرم تو شکستن یک قلب بی گناهاست!میپذیرم که من اسیر احساسات تو بودم !میخواهم بی خیال باشم ، نمیتوانم !دلم میخواهد همه چیز را فراموش کنم ، خاطره های تو قلبم را میسوزاند !در این جاده نفسگیر ، بر سر دو راهی ایستاده ام !انگار راه دیگری جز سوختن نیست !پس میسوزم ، اگر میسوزم ، اگر نا امیدم ، به خاطر سادگی خویش است نه به خاطر تو !اگر این روزها پریشانم ، اگر این لحظه ها گریانم به خاطر رفتن تو نیست ، به خاطر قلببی گناهم است که چرا اینک در دام تنهایی گرفتار است !این رسم عاشقی نبود ای غریبه امروز!من تو را فراموش نمیکنم ، قلب من هیچگاه بی وفایی مثل تو را فراموش نخواهد کرد!میپذیرم که خیلی ساده بودم که حرفهای تو را باور کردم ،قلبم را با اطمینان به تودادم و به قلب بی احساس تو پناه بردم !تو یک تکیه گاه برای من نبودی ، من ساده بودم که قلب تو را خانه خود کردم !این رسمش نبود ای بی وفا ، تو کجا و من کجا؟مرا باش که هنوز در حسرت عشق توام ، میپذیرم که آری من یک دیوان
برچسب: این رسم عاشقی نبود,این رسم عاشقی نبود خاک بر سرم,
نویسنده: روژان اکبری
تاريخ: چهارشنبه
17 آذر
1395 ساعت: 10:09